فریاد مرگ و وجدان بیدار یک ابر انسان؛ به خاطره محمد مرادی و به امید رهایی ایران از چنگال اسلام و جمهوری واقعا اسلامی!

در اوج بیماری و ناتوانی جسمی و روحی سعی کردم بتوانم چند جمله برای محمد مرادی، ایرانی با شرفی که جان خویش را در تبعید فدیه فریادرسی ایرانیان دربند داخل کرد، بنویسم.

آنچه که در این ۱۰۱ روز که از مرگ ژینا (مهسا) امینی میگذرد ما را شگفت زده کرده است، دیدن جوانانی است که در نهایت شجاعت و فداکاری_در برابر رژیمی تا بن دندان مسلح و بی رحم_ که درجه اعمال توحش و خشونت در آن حتی از لشگر محمد تازی پیامبر اسلام و عمر خلیفه بیشتر است، ایستادگی کرده اند و از مرگ هراسی نداشته اند.

اگر در تاریخ جهان در هر ۱۰۰ سال یک اسطوره در سرزمینی متولد شده است، اما در این ۱۰۰ روز در ایران، هر سروی را که تبر زدند، برای خودش اسطوره ای نامیرا بوده است.

براستی که کلمات و برد مفاهیم در زبان فارسی امروز برای روایت زندگی و مرگ این افراد ناتوان و عقیم هستند و ای کاش زبان کهن فارسی کلمات دیگری هم داشت که بتواند معنی کلمه را در حق این قهرمانان وطن ادا کند.

نویسنده شهیر و فقید ایرانی، آرامش دوستدار، در کتاب امتناع تفکر در فرهنگ دینی به “دینخویی” ما ایرانیان اشاره میکند و آنچه که در این کتاب ارزشمند از گذشته و حال ما روایت شده است، ما را با پرسش هایی در تاریخ معاصرمان روبرو میکند که نمیتوان دینخویی ما ایرانیان را در آیینه اش ندید.

در تاریخ معاصر ما افراد بسیاری بوده اند که به دلیل همان دینخویی مورد اشاره جان خویش را در راه اعتقاد به مذهب پر دروغ و فریب و ساختگی تشیع از دست داده اند. چه آن جوانان ساده دل و مذهبی و بسیج شده که در جنگ ایران و عراق به عشق حسین تازی و بهشت برین خود را بر روی مین ها انداختند ( حساب ارتشی هایی که برای خاک ایران جنگیدند، جداست) و چه در بعد سیاسی این نوع مثلا شهادت ها، افراد مغزشویی شده مذهب رجوی، که خویشتن را با سیانور و خودسوزی و خودکشی و خودویرانی_ برای برپایی تشیع سرخ علوی که قرائت رجوی از اسلام است_ نابود کرده اند….

مرگ این افراد که در بستر تاریخ اسلام و فرقه های رنگارنگش شهادت نام میگیرد و شهید مورد نظر به عشق حوریان و دیدار با اوباش آل عبا جان خویش را تباه عقاید احمقانه اش میکند، کوچکترین ارزشی ندارد و شوربختانه تا کنون شاهد بوده ایم که این نوع حماقت مذهبی مترادف با شجاعت شده است! آری، اینگونه مرگ ها که بر اساس اعتقاد به معاد و مفاهیم فرهنگ سیاسی عاشورا شکل گرفته است، نه تنها تا کنون سودی برای ایران نداشته اند، بلکه این خونهای تباه باعث استمرار استعمار و استثمار تشیع تازی پرست در ایران شده اند.

نسل لمپن های ۵۷ تی و اوباش خمینی طلب که آخرین بقایای این زباله های غیر قابل بازیافت در تلویزیون ها و رادیو زمانه ها و پیک نت های راه توده و صدا و سیمای رجوی مشغول به لجن پراکنی هستند، بسیار سعی دارند این انقلاب مدرن و مترقی را آلوده به لجنزار و باتلاق متعفن عن قلاب سال ۵۷ کنند، اما براستی آن لشگر نادان و آن چریک های بزدل سربازکش و آن زن های سیبیلو لچک به سر و پر از عقده جنسی و آن بچه مفعول های مساجد و بازار قدیم تهران و آن کمونیست های ۱۳ امامی سرخ و آن لشگر سیاه فکر ملی نما و بشارت نویس راه خمینی کجا و این جوانان نازنین کجا؟

ما در این ۱۰۱ روز با نسلی طرف هستیم که عقاید و آرمان هایش درست در نقطه مقابل اوباش ۵۷ تی که خمینی و انقلاب اسلامی اش را در ایران حاکم کردند، قرار داریم. آن نسل تباه و سرشکسته که اولین استفراغ اعتراضش به این بود که چرا کشور رانمیگذارید مرید آیت الله کاشانی ها از این بیشتر به تباهی بکشاند و با آویزان شدن به عبای تروریست بزرگ، نواب صفوی، ایران را آبستن نطفه حرام زاده ای به نام ملی_مذهبی کردند، پس از ناکامی در ۲۸ مرداد و جدا شدن از پدر سیاسی بی پدرشان آیت الله کاشانی، در سال ۴۲ گمشده خویش را در سیمای کریه خمینی جستجو کردند و با خزیدن به زیر عبای او، شروع به مخالفت با اهداف مترقی اصلاحات سپید شاه و ملت کردند؛ انقلابی واقعی که همان یک بند اعطای حق رای به زنان زودتر از سوییس در قلب اروپا، میتواند میزانی باشد برای سنجش حق و باطل آن رویدادها.

عبور از جمهوری اسلامی بدون عبور از تمام نیروهای دخیل در آن انقلاب کذایی ممکن نیست. این را نسل جوان به خوبی دریافته است. چرا که اگر اوباش خمینی طلب از روی نادانی خمینی را بر ایران حاکم کردند، که حکم نادانی که همچنان بر درست بودن اشتباهش اصرار دارد، مشخص است و اگر دانسته به زیر عبای خمینی خزیدند و ایران را اینگونه ویران کردند، که خائن هستند و تکلیف خائن هم مشخص است.

ما در این انقلاب با جوانانی روبرو هستیم که از دینخویی و حماقت مذهبی انقلابیون لمپن و دنباله رو خلخالی یک کهکشان شیری فاصله دارند و هیچ شباهتی به نسل چروکی چیف های فدایی و مجاهد ندارند‌. این نسل نسلی است که بر روی سنگ یادبودشان نوشته اند:

دختر ایران، پسر ایران!

حالا مقایسه کنید با آن فواحش حزب توده که پشت نام احمدی نژاد اول پنهان شده بودند و فریاد میزدند نفت شمال برای شوروی!

نگاهی به دستهای شکسته آن شیر سرزمین نادر بیاندازید، نگاهی به آن درفش شیر و خورشید نقش بسته بر دستهای آن قهرمان نامیرای خراسان بزرگ، مجید رضا رهنورد بیاندازید و ببینید که آن دستهای شکسته، سرگذشتش بیشتر به دست تیمسار رحیمی ها شباهت دارد، نه آن فواحش ۵۷ تی که برای روشن کردن موتور انقلاب ننگینشان ، بنزین حماقت بر تن انسانهای سوخته در سینما رکس آبادان ریختند و برای آرزوهای حقیرشان از قذافی ها و یاسر عرفات ها هزینه ویرانی ایران را گرفتند و این شد که نباید!

نگاهی به چهره شاد و خندان حدیث نجفی بیاندازید، آن را مقایسه کنید با آن زنهای سیبیلو و آن فواحشه سیاسی چپ که میگفتند روسری و یک تکه پارچه مهم نیست و برای رفتن شاه ما آن را سر میکنیم!

انقلاب زندگی نسل بعد از انقلاب شباهت عجیبی به انقلاب مشروطه دارد. قهرمانان این انقلاب جملگی همانند بزرگان مشروطه بر ایران و بقای ایران و رهایی از یوغ اسلام تکیه دارند، سونامی این انقلاب ملی آمده است تا لجنزار انقلاب ۵۷ را به فاضلاب تاریخ بسپارد و ایران را دوباره ایران کند.

در آخرین پرده از شاهکارهای انقلاب ملی ایران، جوانی تحصیلکرده و سالم و رعنا، با آینده ای درخشان، برای شناساندن ابعاد ظلم و جنایت و نسل کشی که جاعشیعه در ایران به راه انداخته است، جان خود و یا همان وجدان بیدار خویش را پیش چشم جهانیان “فریاد” میکند و جاودانه میشود.

من کاری به درست و غلط بودن این کار ندارم. من کاری به این نظریه که او میتوانست مثلا چند طرفدار حکومت را با خود ببرد و بعد خودش را بکشد، ندارم؛ برای من وجدان بیدار و انسان دوستی و گذشتن از ارزشمندترین دارایی اش ، یعنی جان و جهان خویشتن، اینجا مطرح است. او با جان خویش دیوار برلین خارج و داخل را بیش از پیش فرو ریخت و حماسه مرگ خودخواسته او و پیام بزرگی که دارد، اگر درست درک نشود، ابتذال زده خواهد شد.

پیش از آنکه بگویید اگر من جای او بودم فلان میکردم و بهمان، ببینید میتوانید از ۱۰۰۰ دلار خویش بگذرید؟ از جان گذشتن؟ اگر هنوز زنده اید، پس شوخی می فرمایید!

جوانانی چو مجید رضا رهنورد و محمد مرادی و حدیث نجفی و … بدون اعتقاد به شهادت و بهشت و جهنم جان خویش را فدای اهدافشان کردند. این جوانان بر خلاف تروریست های ۵۷ تی که به امید دیدار با فواحش ۷۰ متری بهشت دست به جنایت زدند، با دستهای خالی برای رهایی ایران و مردم ایران جان خویش را فدا کردند.

اگر در مرگ اسطوره ای مجید رضا رهنورد عناصر ملی برجسته است، در خودکشی محمد مرادی مفاهیم انسانی در پیام آخرش بیش از هر چیز دیگری به چشم می آید. تاریخ ما در طول این ۱۰۱ روز به اندازه هزار سال اسطوره زاییده است و این اسطوره ها و پیام زیست و مرگشان سرانجام این حکومت اهریمنی بیرون آمده از رحم انقلاب اسلامی ۵۷ _به قابلگی امام خمینی ارتجاع سرخ و سیاه را _ به زباله دان تاریخ خواهد انداخت.

جوانان نازنین ما گر چه یکی پس از دیگری پرپر میشوند، اما کیست که نداند اسلام و این انقلاب سیاه اسلامی با خون آمده است و با خون هم خواهد رفت. ما با وحشتناک ترین و بی رحم ترین حکومت تاریخ جهان روبرو هستیم و در این نبرد جز امید و صبر و خرد، سلاح دیگری نداریم. مطمئن باشید این حکومت ضحاک علی سرانجام فرو میپاشد اما یادمان نرود نبرد میان اسلام متجاوز و توحش اسلام ۱۴۰۰ سال است که در بطن ایران جریان دارد و ۴۳ و یا ۴۴ سال در برابر رهایی از اسارت ذهنی ۱۴۰۰ ساله _از دید تاریخی_ زمان طولانی نیست و سرانجام نور بر تاریکی غلبه خواهد کرد!

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
3 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها